غزلك
ادبي
در نیمروزی آفتابی هیچ اتفاقی نیافتاده است اما در من، دریایی را به باد داده اند <<رسول یونان>> نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب
می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام
هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به
دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و
نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید
دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پرستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می
نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان
سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین
ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای
تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام ... در
راه ِ رسیدن به تو، گیرم که بمیرم اصلاً
به تو افتاده مسیرم، که بمیرم یا
چشم بپوش از من و از خویش برانم یا
تنگ در آغوش بگیرم، که بمیرم این جامِ
ترک خورده چه جای نگرانی ست من
ساخته از خاک ِ کویرم ، که بمیرم خاموش
مکن آتش ِ افروخته ام را بگذار
بمیرم که بمیرم که بمیرم!!!
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم به تو آری، به تو یعنی به همان منظر دور، به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور به همان سایه، همان وهم، همان تصویری که سراغش ز غزل های خودم میگیری ؛ به تبسم ، به تکلف ، به دل آرایی تو به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو به همان زل زدن از فاصله ی دور، به هم یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور، به هم شبحی چند شب است، آفت جانم شده است اول اسم کسی، ورد زبانم شده است، در من انگار کسی در پی انکار من است ، یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است، یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگیش می شود یک شبه پی برد، به دلداد گی اش یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اوّل ِاسم ِکسی، ورد زبانم شده است ... آی بی رنگ تر از آینه، یک لحظه بایست ؛ راستی این شبح هر شبه، تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛ پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟ حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی، جرم قشنگی است به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود، آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود ... اینک از پشت ِدل ِآینه پیدا شده است ، و تماشاگهِ ِاین خیل تماشا شده است؛ آن الفبای دبستانی دلخواه، تویی ... عشق من، آن شبح ِشاد ِشبانگاه تویی
سلام دوستان عزیز خوبین؟ با تشکر فراوان از کلیه ی دوستانی که علیرغم حضور کم من، لطف خودشونو از وبلاگ غزلک محروم نکردند و با نظراتشون مایه ی دلگرمی من بودن و هستن. بابت نیامدنام از همه تون عذر خواهی می کنم علت غیبتم آغاز امتحانات میان و پایان ترم و نیز فعالیت در سایت دیگری بود که تقریبا میشه گفت مدت زمانی طولانی از وقتم را به خودش اختصاص داد. این حضور تجارب فراوانی را برام به ارمغان داشت تجربه ای که شاید هیچوقت دیگری نمی تونستم کسب کنم و بزرگ ترین تجربه ام این بود که قدر دوستان هم لینکی صمیمی و مهربانم را بیش از پیش بدونم . خوشحالم که در فضای مجازی دوستانی اهل دانش وهنر با روحی لطیف و صادق همچون شما را در کنار خودم دارم. برایتان از درگاه حضرت باریتعالی روزگاری سراسر شادکامی و بهروزی خواهانم .
ای واژه ی بی معنی ، رویایی ِ بی تعبیر آغاز ترین پایان ، آزاد ترین تقدیر از قلب تو می روید، نبض غزلی تازه پنهان شده ای در من ، گمنام پر آوازه تو سایه ی خورشیدی، تو بوسه ی یک بحران تو دلهره ای آرام، مهتاب تر از باران آرامش طوفانی ، می سازی و ویرانم رسوایی ِ راز آلود ، می پوشی و عریانم من حادثه بر دوشم ، من عشق نمی دانم در هیچ تمامم کن ، تا زنده شود جانم من را تو به خود خواندی، معشوقه ی ناخوانده دل را به ازل بسپار، یک دم به ابد مانده...
اصلاً چرا
دروغ ، همین پیش پای تو گفتم که یک
غزل بنویسم، برای تو احساس می
کنم که کمی پیرتر شدم احساس می
کنم که شدم، مبتلای تو برگرد و هر
چقدر دلت خواست، بد بگو دل می دهم
دوباره، به طعم صدای تو از قول من بگو به دلت ، نرم تر شود بی فایده
ست این همه دوری ، فدای تو! دریای من !
به ابر سپـردم بیـاورد : یک آسمان ،
بهانه ی باران برای تو ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم رخصت بده،
نفس بکشم، درهوای تو
چند وقتی است نمی بینمت، ای ساده ی من! به تو بخشید خدا، این همه زیبایی را و به تحسین تو، این طبع خداداده ی من قطره ای از می چشمان تو را، نوشیدم که بدان مست شد، این ساغر بی باده ی من به کجا می بری ام؟ ای هدف مبهم و دور! آخرش، سر به کجا می نهد این جاده ی من؟ می کِشد سمت خودش ، جذبه ی چشمان تو، آه! کهربا وار، از این فاصله، بُرّاده ی من باز هم ، می رسی و پیش خودت، می گوئی: چه پریشان شده، این عاشق دلداده ی من! اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن، مرا کم است اکسیر ِ من، نه اینکه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا، کم است دریا و من چقدر شبیهیم، گرچه باز من سخت بی قرارم و او، بی قرار نیست با او چه خوب می شود از حال خویش گفت دریا که از اهالی این روزگار نیست ! امشب ولی هوای جنون موج می زند دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش، ببین دریا هم این چنین که منم، بردبار نیست ....
تنها تو رفته ای
...
قسم می خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما جایی دور
| Design By : Night Melody |




